سفارش تبلیغ
سفید کننده دندان
بهمن 90 - مردود
   1   2   3   4      >

سلامی با طعم تلخ خداحافظی

دوست دارم این نوشته من متفاوت باشه از سایر نوشته هام...


بیوگرافی وبلاگی: سال 84 وبلاگ ایرانی را در بلاگفا داشتم، اما به دلیل برخی سیاست های آقای شیرازی وبلاگم را در سال 89 حذف کردم.
سال 1389 به پارسی بلاگ آمدم و وبلاگ آقا جون سلام را راه انداختم، متاسفانه یک اشتباه باعث شد این وبلاگ را از دست بدم و وبلاگم بعد از گذشت شش ماه حذف شد.
وبلاگ مردود را در دی ماه 1390 راه انداختم و تا الان نوشتم.


مقدمه ای نوشتم به قول معروف همینطوری و دلیل خاصی از مقدمه نداشتم، از سرویس پارسی بلاگ خیلی خوشم میاد، چند جایی وبلاگ نویسی تدریس کرده بودم تنها سرویسی رو که آموزش میدادم همین پارسی بلاگ بود و دیگر سرویس ها رو فقط اسم میبردم.
برای این کار هم دلیل داشتم، اولین دلیلم هم شناختی بود که از مدیر پارسی بلاگ آقای مهندس فخری داشتم، اخلاق، منش و البته سیاست ایشون دلیلی بود که من از بلاگفا به پارسی بلاگ بیام و بعد از 5 سال به روز رسانی وبلاگ ایرانی در بلاگفا، وبلاگم را حذف و در پارسی بلاگ شروع به نوشتن کنم.
دومین دلیلم هم کاربران پارسی بلاگ بود، کاربرانی که این سرویس داشت بیشتر از هر سرویسی به دلم می نشست، برای همین هم به این سرویس آمدم.
دلیل سوم من هم امکانات این سرویس بود که شاید بشه گفت خوبی ها و مزیت های سرویس های مختلف رو در خودش جمع کرده و تبدیل به سرویسی با امکانات خوب شده که هر روز هم در حال تکامل هست.
چند روز پیش بنا به کارم که رصد وبلاگ ها هست، با وبلاگ هایی برخوردم که اعتراض به نحوه دبیری مجله پارسی نامه داشتند، خودم که به این مجله کاری نداشتم و مطالبم رو هم چون عمدتا دلنوشته هام بودن در حدی نمیدیدم که توی این مجله بازنشر داده بشن، ولی این اعتراض دوستان توجه من رو به مجله پارسی نامه جلب کرد و باعث شد چند روزی این مجله رو رصد کنم.


عمده اعتراض دوستان
اولین اعتراضی که دوستان داشتند به این بود نظر دبیران این مجله بیشتر به سمت وبلاگ هایی جلب شده که الان در صدر وبلاگ ها از نظر امتیاز قرار گرفته اند، جلب شده.
دومین اعتراضی هم که به این دبیران که همه از دید من به عنوان بهترن های پارسی بلاگ هستند؛ می شد، این بود که بیشتر مطالب وبلاگ های این دوستان در مجله و آن هم در بهترین بخش بازنشر داده می شد.


بررسی اعتراض ها
اینکه من خواستم بررسی کنم، فقط به دلیل برطرف کردن حس کنجکاوی خودم بود، برای همین هم چند روز کم و بیش این مجله رو بررسی کردم، و چیزهایی مشاهده کردم که واقعا به دلم ننشست، اولین موردی که از اعتراض های دوستان ذکر کردم، واقعا انجام می شد، نه اینکه دبیران محترم قصد بالا بردن رتبه این وبلاگ ها را داشته باشند، اما من فکر می کنم رتبه بالای آنها در انتخاب دبیران اثر گذاشته بود و مطالبی از این وبلاگ ها منتشر می شد، که واقعا از هر نظر و حتی از قوانینی که خود مجله پارسی نامه داشت قابلیت انتشار نداشت.(البته این نظر شخصی من هست)
دومین اعتراض دوستان هم به انتخاب مطالب دبیران برای مجله بود، خب به طبع اگر مطلب دبیران از استاندارد های لازم برخوردار باشد، حق آنهاست که مطلبشان در مجله منتشر شود، اما اینکه من چند روز بررسی کردم و مطالبی از این عزیزان را در مجله دیدم که با وجود ایرادات فراوان در نگارش و تایپ در بهترین بخش مجله منتشر می شد، باعث شد تا حق را به دوستان وبلاگ نویسی بدهم که اعتراض کرده بودند.


اعتراض های خودم
بعد از اینکه من چنین موردی را دیدم، برای مدیر پارسی بلاگ اعتراضی نوشتم و این موضوع را به اطلاع ایشان رساندم، آقای فخری هم توضیحاتشون رو به صورت نظر برای آخرین مطلب وبلاگم نوشتند(یکی از دلایلی که از ایشون خوشم می آمد همین رسیدگی ایشان به انتقاد ها بود)
اما توضیحات ایشان نتوست من رو قانع کنه و دوباره توضیحات تکمیلی را در اعتراض به عملکرد برخی از دبیران برای ایشان ارسال کردم.
قبل از اینکه توضیح ایشان به من برسد، یکی از دبیران محترم به نام آقای امیر منصور معزی در مطلبی با عنوان "
پاسخ به شبهاتی پیرامون پارسی نامه" (پیشنهاد میکنم این توضیحات رو بخونید) اقدام به توضیح در اعتراض های کاربران به عملکرد دبیران کردند.
توضیحات ایشون را کاملا مطالعه کردم و نه تنها قانع نشدم، بلکه بیشتر به عملکرد برخی از دبیران شاکی شدم، خواستم تا حصول نتیجه ادامه بدم و برای این اعتراضم به یک نتیجه برسم اما این توضیحات باعث شد که من از این تصمیم پشیمان شده و اقدام به خداحافظی کنم.


نتیجه
خودم چند نتیجه از این توضیحات گرفتم که مینویسم:
1- وبلاگ من تعطیل خواهد شد(خسته نباشم با این نتیجه گیری)
2- از اونجا که نمیتونم ننویسم، خواهم نوشت، اما در جایی دیگر(مثلا کجا؟)
3- از آنجایی که من قطره ای هستم در حال تبخیر آن هم در منطقه ای بارانی، تعطیلی وبلاگم که بازدیدش زوری به روزی 50 نفر هم میرسید هیچ ناراحتی پیش نخواهد آورد، مخصوصا اینکه روزی چند وبلاگ به این سرویس اضافه می شن(نکنه توقع داری ناراحت بشن ملت؟!!!)
4- مثل بقیه جاها، این انتقاد هم به هیچ نتیجه ای نخواهد رسید و رفتن من و شاید هم چند نفر دیگه هیچ تاثیری نخواهد کرد و باز هم همان آش و همان کاسه(حرف جدید بزن)
5- بسه دیگه این همه نتیجه گرفتم، دیگه باید رفت؛ فقط میتونم بگم که شاید جایی دیگر...(بابا این سبز سیدیه چرا انقدر ایراد بی خودی میگیرید؟!!!)



کلمات کلیدی :

کسب روزی حلال با تمسخر دیگران

امروزه توی کشور ما مرسوم شده که روزی حلالی که میخوایم در بیاریم و بذاریم سر سفره زن و بچمون از راه های مختلف و البته شریفی کسب می کنیم، از جمله این راه ها میتونیم به تمسخر دیگران اشاره کنیم.
البته نباید به این کار تمسخر گفت، بلکه باید گفت که این یک نوع "شاد کردن مردم به وسیله هنر" هست، خب توی هر کاری هم بالاخره یک سری اشتباه هایی پیش میاد دیگه.
از جمله اصلی ترین نهادهایی که امروزه در امر شاد کردن مردم به وسیله هنر بسیار فعال شده و به این نصیحت مولی الموحدین حضرت علی(ع) گوش دادن که سعی کنید امروزتان با دیروزتان فرق کند، هر روز فعال تر از دیروز می شود، صدا و سیما است.
صدا و سیمای محترم ما به همراه عوامل دوست داشتنی اون، الان چند سالیه که به هر نحوی سعی در شاد کردن دل مردم داره و حتی یک هفته هم از این موضوع باز نمی ایسته.
پله را برعکس میرم، از الان شروع میکنم و به گذشته میرم، الان یه طنز بسیار محترم، وزین، با کلاس، به همراه حفظ موازین برگزار میشه و فقط متاسفانه همون مشکلات ناخواسته ای که پیش میاد بعضی مواقع باعث شده که یکی دو مورد بی احترامی که البته از روی عمد نیست هم اتفاق بیفته.
از جمله این تعداد کم بی احترامی میشه به برنامه های زیر اشاره کرد:خنده بازار
90 درصد(بی احترامی ناخواسته به عادل فردوسی پور، علی دایی، علی پروین، حمید استیلی، خداداد عزیزی، پرویز مظلومی و یه سی یا چهل نفر دیگه از ورزشکاران که خودشونم میدونن ناخواسته بهشون بی احترامی شده)
برنامه بهونه
برنامه ذلت نقاشی(بی احترامی به یک هنرمند که سالهاست از دنیا رفته، و چون مسلمان نبوده جواز این بی احترامی کاملا ناخواسته داده شده)
برنامه چهارپایه داغ(بی احترامی ناخواسته به چندین هنرمند)
برنامه ورزش صبحگاهی
برنامه فیتیله(بی احترامی به عمو قناد، عمو های فیتیله ای، خاله شادونه و خیلی دیگه، که البته این عزیزان هم میدونن مثل ورزشکاران و اون هنرمندان بی احترامی کاملا ناخواسته بوده)
هفت و بی احترامی به چندین هنرمند.
پارک علت
...(بخوام اسم ببرم باید تک تک برنامه هاشو اسم ببرم)
اینا بی احترامی هایی بود که توی این برنامه انجام میشد، حالا جالب اینه که این برنامه نسبت به برنامه های طنز دوست داشتنی دیگه صدا و سیما کمتر الفاظ بد رو به ناخواسته یاد مردم میدن و فقط بعضی مواقع و البته بعضی مواقع بی احترامی صورت گرفته است.
برنامه های قبلی که توی از طرف مسئولین دلسوز صدا و سیما پخش شد علاوه بر اینکه به ناخواه مردم رو مسخره می کردن، الفاظ بدی هم از دهنشون ناخواسته در می آمد که مردم بعد اون طنز از آن استفاده میکردن.
از جمله این برنامه ها میشه به برنامه های قهوه تلخ، مرد هزار و دو هزار چهره، شب های برره، پاورچین و بازم یه عالمه دیگه اشاره کرد.
البته ناگفته نماند که بعضی از طنز ها هم ناخواسته اتفاقی توشون نیفتاد مثل زیر آسمان شهر.
من به هیچ عنوان قصد ندارم خدای ناکرده خدای ناکرده و بازم میگم از روی تاکید که خدای ناکرده به این دوستان کاملا وظیفه شناس و متعهد صدا و سیما بی احترامی کنم، اما خب نمیدونم این فیلم ها رو ببینم یا به این روایاتی که در زیر اومده گوش کنم؟
دیگه قضاوت باشه با هر کی که کامل خوند.
امیرالمؤمنین(ع) می‌فرماید: "الإفراط فی المزاح خرق؛ زیاده‌روی در شوخی، نادانی و حماقت و کم عقلی است".
رسول خدا(ص) فرمود: "من مزاح و شوخی می‌کنم، اما سخنی جز حق نمی‌گویم"1
امام باقر _ علیه السلام _ فرمود: «إنّ اللّه عزّ و جلّ یحبّ المداعب فی الجماعه بلا رفث؛2 خداوند انسان شوخ طبع را دوست دارد به شرط آنکه از گناه و ناسزاگویی بپرهیزد.»
پیامبر اکرم _ صلّی اللّه علیه و آله _ فرمود: «کثره المزاح تذهب بماء الوجه؛3 مزاح بیش از حد آبروی شخص را می‏برد.»


پی نونوشت:
[1] . علامه مجلسی، بحار الانوار، ج16، ص116.
[2] . الکافی، همان.
[3] . الکافی، همان، ص665.


پسکی نوشت:
میدونم اما میگم نمیدونم کدومشون رو عمل کنم، به احادیث ائمه(ع) که این فقط تعداد کمیش بود توجه کنم یا وظیفه شناسی مسئولین عزیز و بزرگوار صدا و سیما؟


 



کلمات کلیدی : طنز، خنده بازار، تمسخر، روزی، حلال، صداوسیما

پایان خوش/ تلخ ترین پایان

امشب قسششمین نفرمت آخر ششمین نفر پخش شد و این فیلم 13 قسمتی به کار خودش پایان داد.
به صورت کلی میتونم بگم که این فیلم نه تنها ارزشی برای انقلاب قائل نشده بود، بلکه خواسته یا ناخواسته بعضی ویژگی های انقلاب را نادیده گرفته بود.
فیلم نامه این سریال موضوع خوبی داشت، اما به دلیل گستردگی که داشت، توی جمع بندی موضوع های مختلف با مشکل اساسی مواجه شده بود، که از جمله این موارد میشه به قضاوت های ادیب و نتیجه گیری هاش اشاره کرد.
اینکه چطور سرگرد ادیب توی تعقیب و گریز هاش و حل کردن مسائل مختلف مرتبط با پرونده هایی که باهاشون در ارتباط بود، به نتیجه می رسید، از نظر داستانی واقعا با مشکل مواجه بود.
مشکلات فیلم نامه ای این سریال خیلی زیاد بود، ولی بحث من مرتبط با این موارد نیست، چون تخصص زیادی هم ندارم و فقط به چند مورد به عنوان مثال و  از داخل فیلم نامه اشاره می کنم.
موارد مرتبط با دو قسمت آخر:
وقتی توی مطب دکتر همه کشته شده بودن و به قول ساواکی ها خوششمین نفرب از هم پذیرایی کرده بودن، راننده بهزاد(فرمانده ساواکی) رفت تا ببینه چه خبره، از آدمایی که دم در مطب بودن و داشتن رفت و آمد میکردن مشخص بود که چند دقیقه بیشتر طول نکشید، اما اون ساواکی به راحتی رفت و در عرض چند دقیقه لیست افسران رو آورد.
عموی ادیب، که به عنوان بالایی ها بود، چند بار به راحتی خودش رو در معرض شناخته شدن قرار داده بود، این مورد هم یک مقدار با بحث قضاوت های ادیب مشترک شده.
اما جالب تر از همه فرار غریب بود، ساواک به خوبی میدونست که محل ملاقات کجا بود، اما فقط جلوی در اصلی مطب ایستاده بودن و اطراف مطب رو کاری نداشتن، و غریب به راحتی فرار کرد.
از همه اینها که بگذریم رفتن ادیب به خونه بهزاد بود، بهزاد به عنوان یک فرمانده بلند پایه ساواکی فقط یک راننده توی خونش می موند، و هیچ محافظی نداشت.
علاوه بر این ادیب وقتی لیست رو گرفت از بهزاد خواست معذرت خواهی کنه، وقتی بهزاد این کار رو کرد، ادیب دیگه با بهزاد کاری نداشت و داشت میرفت که بهزاد اسلحه را در آورد و ادیب مجبور به کشتن بهزاد شد؛ حالا مسئله اینه که ادیب به عنوان یه سرگرد که بعضی موارد را حتی از علم غیب هم بهتر می فهمید، چطور اینو نمیدونست که اگه بهزاد رو نکشه نه از درجه خبریه نه از زنده بودن، درسته که با مرگ بهزاد هم درجه نخواهد داشت اما اینکه ادیب از بهزاد درجه هاش رو خواست خیلی عجیب بود.ششمین نفر
یک مورد دیگه هم در مورد قضاوت های ادیب این بود که چطور ادیب به این سرعت متوجه شد که اولا غریب زنده هست و خسرو رو بجای خودش کشته و دوما اینکه چطور فهمید غریب توی خونه خالش پنهان شده.
یکی مورد دیگه هم اینکه چرا غریب با این همه هوش و ذکاوتش که همه رو فریب داده بود، به راحتی رفت خونه خالش که دختر خالش رو ببره و این کار رو با هماهنگی تلفنی انجام نداد؟
موارد مشکل دار توی این فیلم خیلی زیاد هستن که بخوام بگم اما از همه مهمتر میخوام در مورد موارد عقیده ای سریال حرف بزنم که البته خیلی طولانی نخواهد بود.
اولا رفتار ساواک با روحانیت توی این فیلم به صورت واقعی نبود، در صورتی که ما میدونیم چه رفتاری با روحانیت در زمان شاه می شد، ولی توی این فیلم ساواک حتی یک بار هم حاضر به بی احترامی به روحانیت نشد و حتی موقع دستگیری روحانی مسجد هم منتظر موندن تا نماز تمام بشه(که خیلی عجیب نیست) و بعدش هم با احترام حاج آقا رو بردن.ششمین نفر
دومین موردی که بود، بی برنامه بودن انقلابی ها بود، انقلابی های این فیلم در کل به عنوان بازیچه فعالیت می کردن، نه بیشتر، کسایی بودن که مورد اطمینان بالایی ها نبودن، و فقط به بعضی کارای پیش پا افتاده مبادرت می کردن.
رفتار بالایی ها هم با انقلابی ها جالب بود، توی بعضی موارد خیلی ساده به افرادشون شک می کردن اما بعضی موارد خیلی مشخص رو هم اعتماد می کردن که واقعا جالب بود.
قبلا هم در مورد انتخاب بازیگر توی فیلم ها نوشته بودم، این بار هم می نویسم، ای کاش ما کاری نمیکردیم که مردم وقت دیدن فیلم و دیدن یک نقش که شاید می تونه به عنوان یک الگو برای جوانای ما باشه، به فکر وضعیت بد اون بازیگر توی جامعه باشن، نمونه این موارد همین مریم توی فیلم ششمین نفر که البته در بین مردم به ستایش معروفه.(با اینکه دوست نداشتم، اما برای روشن شدن قضیه عکس این خانم بازیگر رو که توی فرودگاه مهرآباد بوده میذارم)


ستایش در فرودگاه


ستایش در فرودگاه


پسکی نوشت:
ای کاش فیلم پلیسیامون رو اگه قراره از خارجیا کپی کنیم، حداقل یه کم هم درست حسابی می ساختیم.



کلمات کلیدی : ششمین نفر، سریال، فیلمنامه، بازیگر، الگو، حجاب

همسایه را انتخاب کن، خانه را بخر

چند وقت پیش داشتم روی یک مجله ای در ارتباط با مسکن کار میکردم، صفحه سوم و چهارم را اختصاص دادیم به احادیث معصومین علیهم السلام در ارتباط با مسکن مناسب، یکی از احادیثی که کار کردیم به این عنوان بود که "همسایه را انتخاب کن، خانه را بخر" این حدیث از پیامبر بود.
درسته که در شرایط فعلی کشور ما امکان چنین امری وجود نداره، اما ای کاش که میشد این کار رو کرد، ما الان توی محله ای از قم زندگی می کنیم که به عنوان محله متوسط نشین قم معروقه؛ البته از نظر فرهنگ مردم، به ما خیلی گفته بودن که فرهنگ پایینی دارن، ولی خب مجبور بودیم و اینجا خانه گرفتیم.
الان هم یک هفته ای هست که همسایه دیوار به دیوار ما، برای تعمی خونش امان ما رو بریده، صبح زود تا آخر شب، روزهای تعطیل و کلا همه وقت صدای پتکشون توی گوش ما می پیچه.
دو بار هم اعتراض کردیم، البته هر دوبار با کلی معذرت خواهی رفتیم جلو و ازشون خواهش کردیم که اگه میشه زمان استراحت کار نکنید، تا هم شما توی روز کارتون رو کرده باشید و هم ما استراحتمون رو، اما اونا هر دوبار با لحن بدی مجبورمون کردن که از خواهشمون پشیمون بشیم و برگزدیم خونه.
جالب اینه که حتی یک بار هم قبل از شروع کار تعمیر خونشون به ما اطلاع ندادن و ما یه دفعه با صدای پیکوری که آورده بودن متوجه شدیم.
واقعا باید گفت که واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا



کلمات کلیدی : همسایه، روایت، انتخاب خانه، پیامبر

انحراف یا تقویت انقلاب

سالهای زیادی از انقلاب اسلامی ایران گذشته و الان روحیه تمام ما تفاوت کرده؛ کسی را ما پیدا نمیکنیم که روحیه ای همانند روحیه قبل داشته باشه، یا بهتر شده و یا بدتر شده.
این جمله را به عنوان مقدمه ای برای مطلبم نوشتم، مطلبی که شاید اولین نوشته بلندی باشه که من توی وبلاگم می نویسم.
انقلاب اسلامی ایران، فراز و نشیب های زیادی را پشت سر گذاشت، یادم نمیره که پدرم وقتی مینشست پیش پدربزرگم(توی نجف آباد به امام معروف بود) از دشواری های انقلاب میگفتن، از اینکه شاید خیلی از مردم حتی فکر چنین انقلابی به ذهنشان نمیرسید.امام خمینی
پدر بزرگم می گفت، وقتی توی مسجد با مردم حرف میزد، همه امیدوار بودند که امام خمینی(ره) بتونن در ایران وضعیتی ایجاد کنند که مردم را از سختی نجات دهند و اگر قرار است ایران شاهنشاهی بمونه حداقل به دموکراسی تا حدی توی ایران بوجود بیاد.
پدرم هم همیشه به این نکته اشاره می کرد که مردم ایران 2500 سال نظام شاهنشاهی را تجربه کردند، نظامی که یکی پس از دیگری سلسله ها و شاهنشاه ها می آمدند و می رفتند و هر کدام به صورتی بر مردم حکومت می کردند.
آرزوی ایرانیان آن زمان آزادی بود، سعادت و پیروزی بود، حتی با وجود شاه.
ایرانیان در این فکر ها بودند که شاه رفت، این جمله را خیلی بی مقدمه نوشتم، من آن روزها نبودم، اما پدر بزرگم می گفت، وقتی شاه رفت، دید مردم هم تغییر کرد، یعنی رفتن شاه نوری در دلهای مردم ایجاد کرد که گویی مردم توانستند به خود بقبولانند که می توانند ایرانی داشته باشند بدون نظام شاهنشاهی، اما واقعا مردم دنبال چه نظامی بودند.
عده ای به دنبال نظامی بودند که در آن سلطه شاهنشاه نباشد اما دین هم دخالتی در امور سیاسی کشور نداشته باشد، به نوعی این گروه دولتی میخواستند که دین در فرع و سیاست در اصل باشد.


عده ای دیگر می گفتند که نه ایران باید ایرانی باشد که دین محور همه امور باشد، بدین صورت که سیاست های ایران سیاست های اسلام باشد و اگر هم قرار است کسی به عنوان رهبر جامعه یا به هر عنوان دیگر بر مردم نظارت یا حکومت داشته باشد باید اولا از علمای دینی بوده و ثانیا پیرو واقعی دین باشد.
اما گروه سومی هم بودند که به دنبال یک نظام شورایی بودند، این گروه در واقع تلفیقی بود از نظرات گروه های دیگر، عمده اشکالی که بر این گروه وارد بود هم همین بود، در چنین دولتی که متشکل شده باشد از موافقان و مخالفان دین، دیگر جایی برای شور نمی ماند، و تنها چیزی که در این بین باقی می ماند جنجال هایی است که ایران را در کمترین زمان ممکن سرنگون کرده و زمینه بازگشت شاه به ایران را فراهم می سازد.
در نهایت ایران با آمدن امام خمینی(ره) و در روز 22 بهمن تبدیل به جمهوری اسلامی ایران شد، و نظر گروه دوم بر دو گروه دیگر چیمهندس بازرگانره شد، اما این اتفاق پایان کار نبود، و مخالفان شورع به خود نمایی کردند، در ابتدا در دولت موقت ایران، بازرگان شروع به اعمال تفکر خود مبنی بر جدایی دین از سیاست شد.
در زمان بازرگان عده ی زیادی از مسئولین و مردم با امام دیدار کرده و از ایشان عزل بازرگان را طلب می نمودند اما امام قبول نمیکردند تا بلاخره بازرگان در اعتراض به سیاست های امام و با این تفکر که امام با استعفایش موافقت نخواهد کرد، استعفا کرد و امام هم با این استعفا موافقت نمودند.
با رفتن بازرگان گروه های متعددی مخالفت خود را با نظام علنی کردند که از مهمترین آنها گروه مجاهدین خلق بود، مجاهدین تا این زمان در قبال سیاست های امام اعتراض های کمی می کردند اما از این به بعد اعتراض های خود را به صورت علنی تری اعلام کردند.
این اعلام مخالفت ها تا سال 59 و آغاز جنگ تحمیلی به صورت لفظی بیان میشد اما پس از شروع جنگ و در اوایل سال 1360 گروه های مختلف که ملاقات هایی با مقامات غربی کرده بودند، فرصت را مغتنم شمردند و شروع به خراب کاری و ترور های متعددی کردند.
مهمترین این ترور ها ترور شخصیت های بارزی همچون آیت الله مطهری، بهشتی، رجایی ، طالقانی و بسیاری از علمای دیگر بود.
امام خمینی در برابر این ترور ها مردم را به صبر و بردباری خواندند و به دشمنان این هشدار را دادند که هر آنچه خون از ما بریزید ما بیدار تر خواهیم شد.
پس از بنی صدر، ایران روز های بهتری را آغاز کرد، درست است که با فرار بنی صدر اختلاف ها و آشوب های سراسر کشور بیشتر شد، اما این بیشتر شدن اختلاف ها، نه تنها مردم را از انقلاب دور نکرد بلکه به نوعی مردم را با انقلاب آشتی داد.
مردم که تا آن زمان نسبت به ادامه انقلاب مردد بودند، با خون خود عهد بستند که از این انقلاب دفاع کردند و جانانه هم این دفاع را انجام دادند و هشت سال استقامت کردند و با تمام شدن جنگ تحمیلی نشان دادند که انقلاب ایران نابود شدنی نیست.


بعد از پایان جنگ و وفات بنیان گذار و معمار انقلاب، و همچنین آغاز ولایت حضرت آیت الله خامنه ای، دوران سازندگی هم شروع شد، این دوران آغازی بود برای تغییر روحیات مردم انقلابی ایران، نه اینکه خراب شود روحیه مردم، بلکه تغییرات متعددی در این روحیه ایجاد شد.
هر کس به سمتی روی آورد و خود را مشغول اموری کرد که خواه نا خواه از مسیر انقلاب به دور شدند.
دوران سازندگی به دلایل مختلف نتوانست به اهدافی که داشت دست پیدا کند که به دلیل عدم وجود مجال نوشتن این دلایل از ذکر آنها صرف نظر می کنم و به مسایل دیگر می پردازم.
دوران سازندگی تمام شد و دوران اصلاحات کار خود را آغاز کرد؛ اصلاحات نه تنها اصلاحات نبود بلکه به واقع تیشه ای بود که به آرامی ریشه اعتقادات مردم را هدف قرار داد.
از فعالیت های این دوره می توان به دور کردن جوانان از بزرگترها و بی اهمیت کردن آنها نسبت به مسایل اعتقادی و انقلابی بود، همچنین ایجاد فاصله بین عقاید نسل انقلاب و نسل بعد از آن اشاره کرد.
اصلاحات زمنیه ای بود برای ایجاد اسلام آمریکایی در ایران، زمینه ای که به قول معروف آزادی به معنی بی بند و باری در ایران پرورش یابد.
حمایت های دولت از فعالیت های هنری مخالف موازین دینی یکی از مهمترین زمینه های انحراف عقاید بود.
به هر جال اصلاحات هم به کار خود پایان داد، مردم ایران که سالها با این دولت زندگی کرده بودند و عواقب این دوره گریبان گیر جوانانشان شده بود و همچنین مشکلات شدید از جمله مشکلات مالی آنها را خسته کرده بود، به قول خود به رجایی دوران رای دادند و احمدی نژآد را به عنوان رییس جمهور انتخاب کردند، رییس جمهور در ابتدا سعی در بر طرف کردن مشکلات مردم کرد، و در دوره اول تا حدودی هم در این زمنیه فعالیت هایی انجام داد.
در واقع می توان گفت که دولت نهم تا زمانی که مار بزرگی به نام مشایی جان نگرفته بود، در مسیری حرکت می کرد که میتوانست امید مردم باشد، اما این مار که به واقع به صورت ناخوش آیندی رشد کرده بود، مسیر دولت مردمی را تغییر داد و آن را به انحراف های فراوانی کشانید.
با این حال دولت نهم هنوز از آبرویی در میان مردم برخوردار بود، انتخابات دولت دهم فرارسید، این انتخابات یک ویژگی مهم داشت و آن عدم وجود کاندیدای دارای صلاحیت واقعی بود، کاندیدای اول اجمدی نژاد بود که به واقع نشان داده بود که نمیتواند از پس اداره دولت بر آید، دو کاندیدای دیگر هم موسوی و کروبی بودند که همه به درستی می دانستند که توسط سیاستمداران غربی حمایت و اداره می شوند؛ کاندید چهارم هم که رضایی بود، شخصی که به هیچ عنوان توان اداره یک کشور را حتی به مدت یک سال و در امور محدود نداشت.
تا زمان انتخابات همه چیز به نفع موسوی بود، اما با مناظره ها چرخ برگشت و مردم احمدی نژاد را انتخاب کردند.
احمدی نژاد بزرگترین اشتباهش این بود که بعد از انتخابات به فتنه دامن زد و بر روی این آتش تازه شعله گرفته بنزین ریخت، این کار احمدی نژاد و بی احترامی که وی به نماد سیدها کرد، باعث شد که بسیاری از آنهایی که هنوز دشمنی خود را نشان نداده بودند، راه در رویی پیدا کنند و به صورت آرام دید مردم را نسبت به انقلاب عوض کنند، بسیاری از به اصطلاح خواص خود را کنار کشیدند، و بانگ اعتراض بر آوردند، از همه بدتر این بود که این اعتراض به بیت حضرت امام هم رسید.
فتنه با بصیر مقام معظم رهبری به فراموشی سپرده شد، اما انحراف های دولت احمدی نژاد با وجود فعالیت های مشایی رشد کرد به گونه ای که حتی منجر به انحراف رییس جمهور هم شد، و رییس جمهور را در مقابل رهبر ایران قرار داد.
این است که امروز من فکر می کنم که نکند این انحراف ها باعث انحراف واقعی انقلاب و خدای نکرده نابودی انقلاب شود.
با این حال می دانم تا زمانی که ایران رهبری چون خامه ای دارد پابرجاست.



کلمات کلیدی : انقلاب، ایران، امام خمینی، بازرگان، پیروزی، بهمن ماه، شهید، مناف
   1   2   3   4      >